تبليغاتX
ایران من
ایران من
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
کمبوجیه

با آگاهي از درگذشت کورش، فرعون مصر، پسرش پسامتيک را براي بازيابي فلسطين و سوريه با سپاه بزرگي به آنجا فرستاد.[۱] در پاسخ به اين اقدام، کمبوجيه لشکرکشي خود را پس از‌يک تدارک جنگي و سياسي گسترده آغاز کرد. اسناد مصري، آمدن هخامنشيان را تهاجم چندين کشور نگاشته اند، هرودت[۲] نيز مي گويد بيشتر مردم کشورهاي پيرو هخامنشيان، سربازاني در لشکر وي داشتند.

کمبوجيه را مي توان بنيادگذار نيروي دريايي ايران دانست، چه او بود که براي جنگ با مصر نيروي دريايي را سازماندهي نمود. اين ناوگان، نخست از مردان و ابزاري پديد آمده بود که از آسياي کوچک و فنيقيه گرفته شده بود، قبرس نيز به ايران پيوست که در لشکرکشي به مصر، کشتي هايي فرستاد.[۳] در درياي کاسپين نيز نيروي دريايي پديد آمد تا از تاخت و تاز مردم دشت نشين فراي دريا به سرزمين هاي هخامنشي جلوگيري شود که درينجا ساختاري ايراني داشت.

کمبوجيه، خود براي جنگ با مصريان به شام لشکر کشيد. در رويارويي دو سپاه، کمبوجيه پيروز شد و پسامتيک به فلسطين عقب نشست. دراين هنگام، پسامتيک از درگذشت پدرش (شايد آبان سال ۳۳ هخامنشي) آگاه شد و با شتاب به مصر بازگشت. کمبوجيه به دنبال وي راهي مصر شد. شش ماه پس از درگذشت فرعون پيشين، ارتش ايران به پلوزيم دروازه‌ي مصر، در دهانه‌ي خاوري دلتاي نيل (اسماعيليه‌ي کنوني) رسيد (بهار سال ۳۴هخامنشي). چنين بر مي آيد که درياسالار مصري و گروهي روحاني انگيزه اي براي پايداري نداشته اند چرا که جنگ دريايي روي نداده است. هم چنين فرمانده‌ي مزدوران‌يوناني لشکر مصر، بر سر اندازه‌ي دستمزد با کارگزاران مصري به هم زده، به کمبوجيه پيوست؛ وي رازهاي لشكري مصريان را براي ايرانيان بازگو کرد.[۴] سپاه مصر در نزديکي پلوزيم جاي گرفته بود. سپاه ايران نيز در همان نزديکي اردو زد. در نبرد پي آمد که کشته‌ي بسيار براي هردو سوي نبرد به همراه داشت، ارتش ايران به پيروزي رسيد. هرودت که هفتاد سال پس از نبرد، آوردگاه پلوزيم را ديده مي گويد که هنوز مي توان  استخوان هاي سربازان را در آنجا ديد.[۵]

 پس از آن، فرعون به ممفيس پايتخت مصر عقب نشست. کمبوجبه به پيشروي ادامه داد و در نزديکي ممفيس اردو زد. وي فرستاده اي را با‌يک کشتي به ممفيس فرستاده، خواهان تسليم آن شد؛ ولي مصريان کشتي را آتش زده پيک را کشتند؛ اين کار نشان مي دهد که فرعون اميدوار بود که در پناه ديوار سپيد شهر به پايداري درازمدت بپردازد. کمبوجيه به محاصره‌ي شهر پرداخت و پس از چندي به شهر درآمد و پادگاني در کاخ سپيد به پاکرد. مردم شهر بي درنگ امان‌يافتند، فرعون نيز دستگير شد. هرودت مي نويسد که آيين شاهنشاهان ايران در همه جا چنين بود که شاه شکست خورده‌يا‌يکي از فرزندان‌يا نزديکان وي را به فرمانروايي آنجا مي گماردند؛ کمبوجيه فرعون را نزد خود نگاه داشت تا فرمانروايي مصر را به اوبازگرداند.[۶] کمبوجيه گنجينه‌ي فرعون را ضبط کرد، شماري از اموال توقيف شده‌ي فرعون را در گنجينه‌ي تخت جمشيد‌يافته اند. وي همچنين هداياي بي شماري که در دوران بيست و ششمين دودمان فرعون هاي مصر به پرستشگاه ها داده مي شد قطع کرد و با اين کار عوايد معابد به گونه‌ي محسوسي کاهش‌يافت.

با فرارسيدن تابستان همه‌ي مصر به پيروي کمبوجيه درآمد. در اسناد مصري، کمبوجيه را بنيادگذار دودمان بيست و هفتم مصر برشمرده اند و برپايه‌ي اين اسناد، وي پيروزي خود را گونه اي‌يگانگي مشروع با مصر برشمرده است. مردم ليبي و تونس، خود به پيروي ايران درآمدند. کمبوجيه که در صدد پيروزي بر همه‌ي آفريقاي با فرهنگ بود، لشکري به سوي خوربران(غرب) مصر فرستاد ولي اين لشکر در بيابان دچار توفان شده، گم شد و هيچ گاه به مصر بازنگشت.کمبوجيه به همراهي بخشي از ارتش به نيمروز(جنوب)  مصر رفته و پايتخت مصر بالا، تب[7] را نيز گرفت. بخشي از ارتش در راستاي رود نيل به سوي نيمروز تا ژرفاي افريقا پيشروي کردند. گاهنويسان کلاسيک از جايي به نام انبار کمبوجيه در آبشار دوم ‌ياد کرده اند که در روزگار روميان نيز به همين نام خوانده مي شد. همچنين پيکي براي تبعيت نوبيا‌يا حبشه‌ي کنوني به آنجا فرستاده شد و از آن پس حبشيان به دولت ايران خراج مي پرداختند. آنها در نگاره هاي تخت جمشيد نموده شده اند که براي شاه بزرگ خوشبوکننده و عاج و کاپي( جانوري مانند زرافه) مي آورند.[8]

در نوشته‌ي گاهنويسان‌يوناني، کمبوجيه را بدسرشت و ديوانه برشمرده اند که آيين مصريان را گرامي نمي داشت و نسبت هاي ناروايي به وي داده اند. برخي براين باورند که اين بدگويي، ريشه در دربار فرزندان داريوش دارد، چه براي نمونه هرودت[۹] از قول پارسيان، کمبوجيه را ملامت مي کند و‌يا آنکه ديودور[۱۰] و گزنفون[۱۱] گفته اند که بر طبق ارزشي که خود ايرانيان قائل شدند، کمبوجيه مردي بود خشن و مغرور. ولي از داده هاي باستان شناسي آشکار شده است که نه تنها رفتار وي بدين گونه نبوده، که وي آيين هاي مصري را به جا آورده و دستوربازسازي ويراني هايي که بر اثر جنگ پديد آمده بود را داده است. از سندهاي ديواني سال نخست فرمانروايي کمبوجيه در مصر برمي آيد که اقتصاد کشور کم ترين آسيبي نديده است. کمبوجيه به پيروي از پدر، مصريان را در انجام آيين هاي ديني خود آزاد گذارد و به فرهنگ کهن سال آنان خدشه اي وارد نياورد.

هنگامي که کمبوجيه در نيمروز مصر بود، فرعون مصر درصدد شورش برآمد که با شکست روبرو شد و پس از آن به گفته‌ي هرودت، به دستور شاهنشاه خودکشي کرد. کمبوجيه‌يک هخامنشي به نام آرياند را به شهرباني مصر گماشت و خود پس از سه سال ماندن در مصر به سوي فلسطين و سوريه رفت تا از آنجا به ايران بازگردد. در پايان شاهنشاهي کمبوجيه، فرمانروايي هخامنشي همه‌ي پادشاهيهاي جهان آن روز را در بر مي گرفت و مرزهاي ايران از‌يک سو در خاور، به بيابانگردان و هند مي رسيد و از سوي ديگر شهرهاي‌يوناني را در همسايگي داشت. در روزگار داريوش، شاهنشاهي هخامنشي همه‌ي جهان با فرهنگ باستان را کمابيش در بر مي گرفت.

لینک نوشته

بردیا

داستان برديا‌يکي از مبهم ترين رويدادهاي زندگي ايرانيان است و چنين مي آيد که حقيقت رويدادها هيچگاه روشن نخواهد شد. گاهنويسان‌يوناني با نبشته‌ي بيستون همسخنند که آنکه برتخت نشسته بود نه خود برديا، که مغي (به گفته‌ي داريوش، گئومات نام) بوده است. به نظر مي آيد داريوش کوشيده است تا روايت رسمي را که در بيستون آورده، به همگان بقبولاند و در اشاعه و رسميت بخشيدن به آن کوشيده است و شايد از اينروست که همه‌ي گاهنويسان با وي همسخنند. هرودت مي نويسد که کمبوجيه در بستر مرگ به بزرگان ايراني مي گويد که وي (به گفته‌ي بيستون پيش از حمله به مصر) دستور مرگ برديا را به پرخشاسپ[۱] داده و وي نيز آن را انجام داده است، بزرگان  سخن وي را باور نکردند و مي پنداشتند آنکه در ايران برتخت نشسته برديا پسر کورش است؛ به طبع پرخشاسپ نيز کشتن برديا را انکارمي کرد.[۲]

با آنکه گاهنوسيان‌يوناني در مهم ترين نکته ها با نبشته‌ي بيستون همسخنند، باز گاهشناسان امروزي[۳]  در واقعيت کشتن برديا از سوي برادرش ترديد دارند و اين نگره را مطرح مي کنند که شايد، آنکه به دست داريوش و همپيمانانش  کشته شده است، خود برديا پسر کورش بزرگ بوده است. داريوش در بيستون، برخلاف ديگر شورشيان، درباره‌ي گئومات توضيح مشروحي نمي دهد که کي بوده و از کجا برآمده است؛ ازين گذشته چگونه مي شود کشته شدن مهم ترين  شهربان شاهنشاهي،‌يعني برديا براي پنج سالي که کمبوجيه در بيرون از ايران به سر مي برد، پنهان مانده باشد؟ همچنين بنا به گفته‌ي بيستون و هرودت،[۴]  ايرانيان ترديد نداشتند که پسر کوروش برآنان فرمان مي راند؛ هرچند که گفته شده برديا خود را از انظار پنهان مي نمود. به نظر مي آيد که ايرانيان گفته هاي داريوش مبني بر دروغين بودن برديا را باور نداشتند؛ چه  پس از مرگ برديا، کس ديگري به نام وهيزداد در پارس به پاخاست و نقاط مهمي از ايران را گرفت؛ در ماد نيز شورش هاي بزرگي پديد آمد که مورد پشتيباني توده هاي مردم بود، چه خود داريوش مي گويد مردمي که در خانه هاي خود بودند، شوريدند. حتي در داده اي‌يوناني‌يعني اسخيلوس[۵] برديا پادشاهي قانوني است که با نيرنگ از سوي ويندافر،‌يکي از "هفت تن" کشته شده است،[۶]  از گفته هاي وي بر مي آيد که برديا از آنرو کشته شد که سياستي را برخلاف وي  و‌ياران ديگر اعمال مي نمود. در نبشته‌ي بيستون نيز داريوش هنگامي که مي خواهد آناني را که در کشتن مغ، او را‌ياري رساندند نام برد، نخست نام ويندافر را مي آورد.

در داده هاي‌يوناني آمده است که غاصبان شاهنشاهي، دو برادر بوده اند که به نيرنگ دست زدند؛ شايد اين دو تن، آنکه بر تخت نشسته، خود برديا پسر کورش بوده است و ديگري مغي است که رايزن او بوده است و کارهايي که برديا با نشستن بر تخت انجام داده است، با پيشنهاد او بوده است.[۷] از دوران کمبوجيه در برخي کشورها، ناخشنودي هايي پديد آمده بود و دروغ در کشورها بسيار شده بود؛ که شايد دليل آن، باج سنگين دريافت شده براي تامين هزينه‌ي جنگ مصر بوده باشد. در چنين شرايطي برديا بر تخت نشست و دست به اصلاح هايي زد و اين، سبب آرامش در شاهنشاهي شد. در گام نخست، باج سه سال را بخشود تا آنکه سازمان دارايي را اصلاح کند؛ هرچند که وي فرصت اين کار را نيافت و آنرا داريوش به انجام رسانيد. برخي برآنند که کارهاي برديا، در برابر سود بزرگان پارسي بوده است و او عايدي بزرگان را قطع کرد، در حالي که نبشته‌ي بيستون او را دشمن همه‌ي مردم مي داند؛ از اينروست که بزرگان پارسي با‌يکديگر همپيمان مي شوند که وي را از ميان بردارند.

با گسترش قلمروي ايران، پايه و اساس اجتماعي مي بايست استوار مي گرديد و براي تحکيم مباني قدرت، عليه امتيازهاي بزرگان اقدام هايي انجام مي شد و گروه هاي گسترده تري از اجتماع که نيروي اساسي کشور هستند مورد توجه قرار مي گرفت؛ در حالي که بزرگان خواستار اختيار نامحدود در قلمروي خود بودند. از اينجا تناقض هايي ميان بزرگان و نيروي شاه پديد آمد؛ پس از کوروش، کمبوجيه و برديا دست به چنين اقدام هايي زدند، از گفته هاي هوتن در انجمن هفت تن چنين برمي آيد که در دوران کمبوجيه بي نظمي هاي پديد آمده بود و برديا نيز چنين کرده بود؛ اين بي نظمي ها را اقدام هايي عليه امتياز بزرگان مي دانند. در حقيقت برديا مي کوشيد تا اساس و پايه‌ي اجتماعي شاهنشاهي را با جذب صنف هاي مختلف ملل، توسعه و تحکيم بخشد.[۸] هرودت مي گويد برديا در مدت پادشاهي، کارهاي نيک فراوان براي همه‌ي اتباع خويش انجام داد؛ به گونه اي که هنگامي که کشته شد، همه در آسيا دريغ خوردند، مگر خود پارسيان.

از آنجا که داريوش از اقدام هاي منفي برديا، ويراني پرستشگاه ها را نيز برشمرده است، روشن مي شود که فرمانروايي وي، دربردارنده‌ي اصلاح ديني نيز بوده است. اين‌يادگاه ها نمي تواند اشاره اي به پرسشتگاه هاي مردمان بيگانه باشد، چه هخامنشيان به علت حشمت دروني آيين زرتشتي با اديان ديگر خوشرفتاري مي کردند. از اين گذشته، در صورت وقوع چنين چيزي، مردم اين کشورها مي شوريدند؛ در حالي که فرمانروايي برديا باعث آرامش در شاهنشاهي شد. پس بايد گفت که چنين جايگاه هايي، پرستشگاه هاي بغان ايراني بوده است و چون در مزديسناي سره، ساختن پرستشگاه و گراميداشت اين بغان پسنديده نيست، برديا به ويراني آنها فرمان داد.  در حقيقت، اقدام هاي برديا نخست مبارزه‌ي اجتماعي و سياسي بود؛ در چنين موقع تاريخي، برديا نظر خود را معطوف دين سره‌ي زرتشت نمود[۹] که داراي جنبه‌ي جهاني بود و استعداد و قابليت آنرا داشت که دين شاهنشاهي هخامنشي شود؛ وي برآن بود تا در مبارزه با بزرگان، با متمرکز کردن دين، از قدرت و اهميت پرستشگاه ها بکاهد. بغان کهنه‌ي آريايي، منظور تمرکز دولت را تامين نمي کردند؛  اين کار تنها با آيين زردشت امکانپذير بود. اين تمايلات و علايق، آن اندازه به موقع بود که داريوش نيز به دنبال آن رفت، هرچند که وي‌يادگاه هايي که برديا ويران ساخته بود، زنده کرد.[۱۰]

داريوش پس از رسيدن به تخت، بخشي از امتيازهاي بزرگان را برگرداند، که شايد همين، موجب بروز شورش هايي در کشورهاي مختلف شده باشد. تنها کشورهاي فراي فرات به هخامنشيان وفادار ماندند و اين از آنرو بود که مردم آن کشورها، حکومت ايران را بسي بهتر از سلطه‌ي پيشين آشور و بابل مي دانستند و چون کمابيش از نعمت آزادي برخوردار بودند، از اين وضع خرسند بودند و بيم آن داشتند که اگر کار به دست سرداران بومي بيفتد، بيش از ايرانيان بي رحمي و بهره کشي کنند.[۱۱] داريوش در عين حال مي کوشيد تا مردم را از سوء رفتار بزرگان محفوظ بدارد، ولي نفوذ و ثروت بزرگان را نيز از تعدي مردم حراست مي نمود.[۱۲]

به گفته‌ي هرودت، هوتن نخستين کسي بود که شک برد آنکه بر تخت نشسته، برديا نيست. پيام هايي که وي با دخترش رد و بدل مي کرد، اين باور را در او تقويت کرد؛ از اينرو باني توطئه شد و‌ياراني براي خود فراهم آورد. از سوي ديگر، پس از مرگ کمبوجيه، داريوش که فرمانده‌ي ستاد ارتش بود،[۱۳] رهبري را بدست گرفته، پس از رسيدن به ايران و شرکت در انجمن‌ياران و اطمينان ازاين که آنکه برتخت نشسته، برديا نيست، با شش تن از بزرگان، دو برادر را مي کشند (در نبشته‌ي بيستون سخن از برادر وي نيست و داريوش مي گويد که تنها گئومات کشته شده است). پس از آن به مردم مي گويند که وي برديا نبوده و برديا به دستور برادرش از سوي پرخشاسپ کشته شده است، پرخشاسپ  نيز خودکشي مي کند.[۱۴] البته از نبشته‌ي بيستون چنين بر مي آيد که نبردي صف آرايي شده روي داده است.

با آنکه برخي گاهشناسان بيان مي دارند که چنين بر مي آيد که هرودت، روايت مرگ برديا را نادرست مي داند، باز با توجه به گزافه گويي و افسانه پردازي گاهنويسان‌يوناني در سخن از ايرانيان مي توان گفت که شايد سخن داريوش درست باشد، چراکه اگر سخني درباره‌ي نادرستي کار داريوش در دست داشتند، نقل مي کردند؛ چنانکه هرودت را نمي توان دوستدار داريوش دانست، از آنرو که داريوش به سرزمين‌يونان تاخت. با توجه به راستي دوستي ايرانيان، نبايد سخن داريوش را تنها سخني تبليغي دانست. همچنين، نبشته‌ي بيستون در کوهستان  بغستان که به گفته‌ي گاهنويسان‌يوناني[۱۵] وقف اهورامزدا بوده است، نوشته شده و اين را نمي توان گفت که داريوش به خداي خود، اهورامزدا، دروغ گفته و هم خود را راستگو برشمرده است. همچنين رونوشت هايي از اين نبشته به سراسر شاهنشاهي فرستاده شد و در برابر ديدگان همه قرار گرفت، پس اگر موضوع رازآميزي در ميان بوده، همواره امکان دقت و خرده گيري وجود داشته است.

هرودت[۱۶] مي گويد پس از مرگ بردياي دروغين، هفت تن بزرگ پارسي، درباره‌ي آينده‌ي فرمانروايي بر شاهنشاهي به بحث پرداختند و حتي‌يکي از آنها (هوتن) خواستار برقراري مردم سالاري شد (البته براي پارسيان) و سرانجام براين شدند که اسب هرکدام از آنان که در بامداد زودتر شيهه کشيد، او به شاهنشاهي برسد و داريوش با نيرنگ مهترش به شاهنشاهي رسيد. داستان شيهه‌ي اسب افسانه به نظر مي آيد؛ از آنچه هرودت درباره‌ي نيرنگ مهتر داريوش مي گويد، بر مي آيد که وي نظر خوبي به داريوش نداشته است. به نظر مي آيد که داريوش توانست دلايلي به نفع ماندگاري پادشاهي اقامه نمايد.

گرچه گفته مي شود پس از چيش پش فرزند هخامنش، پادشاهي پارس ميان کورش‌يکم و آريارمن، دو فرزندش بخش شد و پس از آن نيز آرشام اندکي شاه بوده است و پس از چندي پادشاهي به خاندان کورش بزرگ رسيد (اين نگره از اينروست که داريوش در بيستون مي گويد هشت تن پيش از وي، از خاندان هخامنشي شاه بوده اند: هخامنش، چيش پش، کورش‌يکم و آريارمن وآرشام، کمبوجيه‌يکم و کورش دوم و کمبوجيه دوم) پس بايد نتيجه گرفت داريوش در صدد رسيدن دوباره به شاهي بوده است؛ بايد متوجه بود که داريوش نمي توانست به نسب خانوادگي خود براي رسيدن به تخت تکيه کند، چه اگر او از خانواده‌ي هخامنش بود، هوتن نيز چنين امتيازي داشت، حتي آنچه داريوش درباره‌ي شاه بودن نياکانش مي گويد مورد ترديد است.  در به تخت  نشستن داريوش آنچه او را‌ياري رساند، در درجه‌ي نخست، فرماندهي ارتش بازگشته از مصر و تدبير و درايت او بوده است. هرودت مي نويسد که بيشتر بزرگان با گزينش داريوش موافقت نمودند ولي نه همه، چراکه ويندافر مدعي بود، البته ويندافر در سرکوبي شورش هاي پديد آمده پس از برتخت نشستن داريوش او را‌ياري رسانده، هرچند کساني مانند اومستد حدس مي زنند که وي در اين کار، در انديشه‌ي دست‌يابي به قدرت بوده است. داريوش در آغاز ترسيد که مبادا رفتار ويندافر نشان از توطئه‌ي همه‌ي بزرگان دهد، ولي همه را جداگانه دعوت کرد و با آنها سخن گفت و هنگامي که دريافت توطئه شخصي است، وي را دستگير و اعدام نمود.[۱۷] البته شايد داده‌ي هرودت درباره‌ي مرگ ويندافر خيلي درست نباشد.

اين بود داستان برديا و رسيدن داريوش بزرگ به شاهنشاهي، داوري درباره‌ي اين داستان را به شما واگذار مي کنم.

 

 

لینک نوشته

سورنا " سپهسالار ارتش ایران "

سورنا " سپهسالار ارتش ایران "

سور ِنا (سورن پهلو) جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانی بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می بست.
وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود.
سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد.

از دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند.

سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد سران دولت روم و مشاوران و ژنرال های آن کشور در نشست لوكا از جمله تصمیم گرفتند كه مناطق غرب رود فرات در آسیا ضمیمه قلمرو روم شود.

ژولیوس سزار ، پوميه و كراسوس سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره مي كردند.

با توجه به قیام اسپارتاكوس در سال های ۷۱ - ۷۲ پیش از میلاد، قرار شد پمپى یکی از سه عضو شورای عالی جمهوریت روم در شهر رم باقی بماند و ژولیوس سزار عضو شورای عالی جمهوریت روم برای ادامه فتوحات به غرب اروپا برود و مارکوس لسینیوس كراسوس رئیس دوره ای شورا داوطلب شد كه به شرق لشکر بکشد و برای تصرف اراضی غرب فرات با ایران در آویزد.

بیش از دو سال طول کشید تا كراسوس موفق شد مقدمات حمله به ایران را فراهم سازد.

کراسوس با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر عهده داشت به سوی ایران روانه شد

كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.

در آن زمان سورنا یکی از سرداران ارتش ایران بود.

« ارد» ( اشک 13) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را کارگزار جنگ با کراسوس و دفع یورش روميها كرد.

نبرد ميان دو كشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بين النهرين) و در نزديكي شهر حران روي داد.

در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيره دستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند.سورنا با سپاه 10 هزار نفری خود شامل اسب سواران سبک و سنگین و با استفاده از تاكتیك و سلاح های تازه و رساندن آب، غذا و مهمات به سربازان در طول جنگ با استفاده از شتر و دادن استراحت نوبتی به آنها و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، با حداقل خسارتها توانست سپاه روم را به طور قاطع شکست دهد. كراسوس و پسرش فابيوس پوبلیوس دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ وگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زره پوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.

200
افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كرده اند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمیشدند و تا آخرين نفس بايد میجنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد.

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پي درپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

جنگ حران بزرگترین و قاطع ترین شکست امپراطوری روم از ایرانیان بود كه براى ایرانیان افتخار آفرید و غرور ایجاد كرد.

سورنا با اتکا بر تکنولوژی و آگاهی، نبرد را فاتحانه ترک کرد.

همان گونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.

پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد.

پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.

سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.

اما شوربختانه سورنا هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد.

ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند....

پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.
.
.
.
سورنا نه تنها یکی از بزرگترین سرداران ایران محسوب می شود بلکه در زمان پادشاهی اشکانیان بزرگترین سردار تاریخ جهان نیز نام گرفته بود.

او سپهسالار ارتش ایران بود و تاریخ ایران زمین را دگرگون نمود و پیروزی او بزرگترین پیروزی شرق بر غرب نام گرفت.

لینک نوشته

داریوش کبیر
داریوش (به پارسی باستان: ‎DA‎‎A‎‎RA‎‎YA‎‎VA‎‎U‎‎SHA‎)، پسر ویشتاسپ، ملقب به داریوش بزرگ یا داریوش اول، سومین پادشاه هخامنشی بود. وی با کمک دیگر نجبای پارسی با کشتن گئومات مغ که به عنوان بردیا فرزند کوروش بزرگ بر تخت نشسته بود سلطنت را به خاندان هخامنشی بازگرداند. پس از آن شورشهای داخلی را سرکوب کرد. نظام شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمینهایی چند به شاهنشاهی الحاق کرد. آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود. از دیگر کارهای او حفر ترعه‌ای بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن طریق به دریای مدیترانه پیوند می‌داد. مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است. شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد ناموفق ایرانیان با یونانیان در مکانی به نام ماراتن، در زمان اوست.

 

وصیت نامه داریوش کبیر

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.


اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.
کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

لینک نوشته

نام کورش

نام کورش

نام كورش بزرگ، پادشاه هخامنشی در كهن‌ترین سند شناخته‌شده كه همانا منشور کورش هخامنشی باشد، به گونه «كـو ـ رَ ـ اَش» آمده است. از آنجا كه متن منشور به خط و زبان اَكَـدی (بابلی نو) نگاشته شده است، می‌توان بر این گمان بود كه نام كورش نیز در آن فرمان بر مبنای آوا و تلفظ بابلی آن نویسانده شده است.

اما در بخشی از سنگ‌نبشته‌های پاسارگاد كه به خط و زبان پارسی باستان هستند، این نام به گونه «كوروشَـه/ كوروش» آمده است: «اَدَم/ كوروش/ خشایـثی‌یـه/ هخامنیشی‌یـه»، «من كورش، شاه هخامنشی». البته در باره زمان نگارش این سنگ‌نبشت‌ها، پرسش‌ها و تردیدهایی جدی مطرح است. در تاریخ‌نامه‌‌های سده‌های میانه، نام كورش به آوای عربیده آن، همچون «قورس/ قورش» ثبت شده است.

اما نكته جالب و مهمی كه برانگیزاننده این یادداشت كوتاه می‌بوده، در این است كه گویا كورش نام دیگری نیز داشته است. استرابو نقل می‌كند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. او همچنین گزارش كرده كه پیش از آن، نام كورش «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. می‌دانیم كه اگرَداد، نامی یكپارچه ایرانی است و پسوند «-ُ س» را به قاعده تلفظ یونانی بر خود پذیرفته است.

در باره معنای نام اگرَداد و كورش آگاهی چندانی در دست نیست. ممكن است نام اگرَداد، آنگونه كه جهانشاه درخشانی در «آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان» (تهران، 1382) باز آورده است، به معنای «اهوراداد» باشد و همچنین ممكن است با «آتش» در پیوند باشد، بدانگونه كه امروزه نیز در برخی نواحی ایران، آتش را بگونه «آگُـر» ادا می‌كنند. اما معنای واژه كورش یا كُـر، مانند بسیاری از دیگر نام‌های كهن در همه زبان‌ها، ظاهراً به تمامی از دست رفته است و كوشش‌های برخی پژوهشگران برای دریافت معانی و بخش‌های برسازنده آن تاكنون به نتیجه‌ای پذیرفتنی نرسیده است. اما می‌توان گمان داد كه اصطلاح فقهی «آب كٌـر» از ریشه‌ ایرانی ناشناخته‌ رود كر برگرفته شده باشد و نام‌ها و اصطلاح‌هایی از این قبیل فراوان هستند.

حکمیت تاریخ در باره کوروش

کوروش پس از تاسیس یک حکومت بزرگ، شامل ممالک متمدن و نیرومند شرق نزدیک و میانه، و تامین حیثیت و افتخاری بزرگ برای خود و اعقاب خویش، در سال 520 قبل از میلاد پس از 70 سال عمر در کمال عزت و نیکنامی درگذشت. تقریبا" تمام مورخان و سیاحان و خاورشناسان از این مرد به نیکی یاد کرده اند.

هرودوت کوروش را پدری مهربان و رئوف می داند که برای رفاه مردم کار می کرد. وی می نویسد : "کوروش پادشاهی بود ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ایالت کوچک فارس را یک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعایا سلکوک مشفقانه و پدرانه می نمود. بخشنده، خوشمزاج و مودب بود و از حالت رعیت آگاهی داشت."

در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد : "هنگام پادشاهی کوروش و کمبوجیه قانونی راجع به باج و مالیات وضع نگردیده بود، بلکه مردمان هدایا می آوردند. تحمیل باج و مالیات در زمان داریوش معمول گردید، لذا پارسیان می گفتند که داریوش تاجر، کمبوجیه آقا و کوروش پدر بود. اولین را به آن جهت که سود طلب بود، دومین را چون سختگیر و با نخوت بود و سومین (کوروش) را به واسطه اینکه ملایم و رئوف بود و همیشه خیر و خوبی ملت را هدف قرار می داد، پدر می خواندند."

گزنفون می نویسد : "او سطوت و رعب خود را در تمام روی زمین انتشار داد، بطوری که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی یکنفر هم جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل مردمان را طوری برخود کند که همه میخواستند جز اراده او، کسی بر آنها حکومت نکند."

همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که : "کوروش خوش قیافه، خوش اندام، جوینده دانش، بلند همت، با محبت و رحیم بود. شداید و رنج ها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند ... کوروش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت و قوی الاراده، راست و درست بود ... باید اذعان نمود که کوروش تنها یک فاتح چیره دست نبود، بلکه رهبری خردمند و واقع بین بود و برای ملت خود پدری مهربان و گرانمایه به شمار می رفت."

ریچار فرای معتقد است که : "یک صفت دوران حکومت کوروش همانا اشتیاق به فراخوی ها و سنت های مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهی و سپاسداری دین و رسم های ایشان و میل به آفریدن یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. صفت دیگرش ادامه سازمانها و سنت های شاهان گذشته یعنی مادها بود. با این تفاوت که فقط کوروش جانشین استیاک گشته بود. چرا که بیگانگان شاهنشاهی هخامنشیان را همان شاهنشاهی مادی و پارسی می دانستند."

همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر داده اند که بیان همه آنها خارج از حوصله این مطلب است. در اینجا به یک نکته مهم می پردازیم و آن اینکه مولانا ابولکلام آزاد، ضمن تفسیر چند آیه از سوره کهف معتقد است که ذولقرنین در آیات قرآنی اشاره به همان کوروش هخامنشی است.

نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت نوشته شده است : "ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر

پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که : "اسکندر پس از حمله و خواند این جملات بسیار متاثر شد و چون دید که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشیاء گرانبهایی را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند."

لینک نوشته

آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد

 

هنگامی که در 75 کیلومتری تخت‌جمشید، راه اصلی اصفهان به شیراز را به سوی پاسارگاد ترک می‌کنیم و از میان درختان بلند و سرسبزی که بر این راه خاطره‌انگیز سایه افکنده‌اند، پیش می‌رویم؛ به نظر می‌آید که در اعماق تاریخ دور و دراز و پر فراز و نشیب و رنگارنگ این سرزمین کهن فرو می‌رویم. انگار کودکان خونگرم و پرنشاطی که در روستاهای کنار راه، با خوشرویی و با مهر راه پاسارگاد را به شما نشان می‌دهند، و آن دخترکان زیبایی که با جامه‌های چین‌دار و بلند و رنگارنگ، گل‌های بنفشه و بابونه صحرایی دشت پاسارگاد را می‌چینند تا داروی دردهای مادرانشان کنند؛ یادگارهایی گرانبها از هزاران سال پیش و از پاسارگاد خاموش و خفته در تاریخ و آن مردان بزرگ هستند. هنوز هم دستان گرم و پرتوان مردان و بوی خوش نان و تنور خانگی زنان پاسارگاد نشان می‌دهد که اجاق ایرانیان همچنان روشن و همچنان گرم است.

دیرینگی پاسارگاد     منطقه‌اي كه امروزه با نام «دشت مرغاب» مي‌شناسيم و پاسارگاد هم در آن قرار دارد، از اوايل هزاره چهارم پيش از ميلاد تا اوايل هزاره دوم دارای سکونتگاه‌ها و جمعیت فراوانی بوده و آثار آن در محوطه‌هاي پیش از تاریخی «تل نخودي»، «تل سه‌آسياب» و تپه «دو تولون» و بتازگی در محوطه بسیار غنی و مهم «تنگه بلاغی» بدست آمده است. همچنين پس از يك دوره ركود چند صد ساله (كه در همه جاي ايران ديده مي‌شود) در اوايل هزاره نخست پیش از میلاد نيز شواهد زیستی پراكنده‌اي در آن ديده شده است.

اما در زمینه جزئیات دیرینگی محوطه هخامنشي پاسارگاد، تفاوت نظرهایی وجود دارد و هر كدام از نظرها را نیز دلايل قابل قبولي پشتیبانی‌ می‌کند. كهن‌ترين اثر پاسارگاد، «تل تخت» يا همان تخت مادر سليمان است كه يكي از كاخ‌هايي است كه بر بلندي ساخته شده و هنوز هم علیرغم پژوهش‌های فراوان، برخي تصور ميكنند كه قلعه بوده است. رومن گيرشمن بر اين اعتقاد بود كه اين بنا در زمان كمبوجيه اول، پدر كورش بزرگ ساخته شده، اما فرضیه بيشتر پذيرفته‌ شده كه دیوید استروناخ آنرا بيان كرد، زمان ساخت آنرا در مابين سالهاي 546 تا 530 پیش از میلاد يعني در شانزده سال پاياني پادشاهی كورش بزرگ مي‌دانند.

بخش‌هاي ديگر پاسارگاد، بجز بنای آرامگاه که ظاهراّ در زمان پادشاهی کورش به پایان رسیده، از بناهايي هستند كه ساخت آنها در زمان كورش آغاز و در زمان پادشاهان بعدي هخامنشي، از جمله داريوش يكم به پايان رسيده‌اند.

نام پاسارگاد     در باره نام پاسارگاد، اختلاف‌ها فراوان‌تر است. این نام را نخستين بار سر رابرت كرپورتر (R. Ker Porter) در نخستین سال‌های سده نوزدهم میلادی و با اقتباس از نظریه جیمز موریه (J. P. Morier)  بكار برد و در آن زمان بيشتر پژوهشگران این نامگذاری را نپذيرفتند و هنوز هم شاید برخي بر اين گمان هستند؛ اما اسناد نويافته جاي ترديدی در درستي محل پاسارگاد باقي نمي‌گذارد.

نام پاسارگاد شكل يوناني شده واژه هخامنشي «باتراكاتاش» است كه بارها در الواح عيلامي تخت‌جمشيد بکار رفته است؛ اما از گونه فارسي باستان آن آگاهی درستي در دست نيست. از سوی دیگر هرودوت واژه پاسارگاد را نه براي يك مكان، بلكه براي قبيله‌اي به همین نام بكار برده است.

رونالد كنت بر اين باور است كه گونه فارسي باستان نام پاسارگاد، «پَـئيشي‌یا اووادا» بوده كه معني «جایگاه نوشته/ نوشتارخانه» را مي‌دهد و در کتیبه داریوش در بیستون هم بکار رفته است. (Ronald G. Kent, Old Persian, Sec. edition, New Haven, 1953, p 194)

ویژگی‌های پاسارگاد     برخلاف تخت‌جمشید که همه بناها بر روی یک سکوی از پیش آماده‌شده متمرکز شده‌اند، در اینجا بناها در محوطه وسیع 6 کیلومتر مربعی جای گرفته‌اند و در گذشته شاخابه‌ای از رود پلوار از میان آن می‌گذشته است.

پاسارگاد، نشستنگاه و جایگاه گردهمایی‌های همگانی و محل تقویم آفتابی رسمی کشور (بنای معروف به زندان سلیمان)، آرامگاه کورش و به احتمالی ضعیف پایتخت همو و پسرش کمبوجیه دوم بوده است. با توجه به نظر رونالد كنت، کاملاّ ممکن است که منظور از «گنج‌نبشت/ کتابخانه استخر» و سوزانده شدن آن بدست اسکندر که به فراوانی در تاریخ‌نامه‌های سده‌های میانه دیده می‌شود، همان پاسارگاد بوده باشد و به این ترتیب ممکن است که پاسارگاد، يك فرهنگستان یا همان كتابخانه بزرگ استخر بوده باشد.

به موجب گزارش‌های تاریخ‌نگاران گذشته و نیز برخی شواهد بدست آمده، همه بناهای پاسارگاد در میان باغی زیبا و سرسبز و سرشار از آب روان واقع بوده‌اند و امروزه هم در فصل بهار گونه‌های متعدد و متنوعی از گل‌ها و گیاهان صحرایی در این منطقه می‌روید. این باغ‌ها نمونه «پردیس» هایی است که در ایران رونق و رواج چشمگیری داشته و واژه‌های «فردوس» و «پارک» از همان واژه ایرانی «پردیس» برگرفته شده‌اند.

آرامگاه کورش     نخستين كسي كه نظريه آرامگاه كورش برای این بنا را بيان كرد، جيمز موريه در سال‌های نخستین سده نوزدهم میلادی بود. او در حالی از این نظريه‌اش پشیمان شد که بزودی دانشمندان دیگر (همچو گروتفند، کورزون، هرتسفلد) آنرا پذيرفتند.

آرامگاه کورش، فرازنده‌ترین و در عین‌حال سالم‌ترین بنای پاسارگاد است. این سازه باشکوه طرحی بسیار باوقار، گیرا، متوازن و متناسب را عرضه می‌دارد. طرح این گونه آرامگاه برخلاف نظر برخی محققان، در ایران ناشناخته نبوده است. اینکه گفته می‌شود چنین بام‌های شیب‌دار در ایران رایج نبوده و از نواحی شمال باختری به ایران رسیده است، ناشی از نبود آگاهی‌های پیشین در زمینه نمونه‌های دیگر چنین بام‌هایی در سراسر ایران است که حتی در گورخانه‌های پیش از تاریخی نیز بدست آمده است.

نمونه‌ای از اینگونه معماری، بنای معروف به «گور دختر» در جنوب خاوری کازرون و در نزدیکی «سرمشهد» است و نمونه دیگری از چنین گورخانه‌هایی توسط آقای خسرو پور بخشنده در کاوش‌های سال 1382 در تپه صرم در نزدیکی کهک قم بدست آمد. متأسفانه این سازه در همان زمان پیدایش توسط شخص یا اشخاصی ناشناس نابود شد. (برای گزارش مقدماتی این کاوش و همچنین عکسی از گور یادشده بنگرید به: سیامک سرلک، عوامل مؤثر در شکل‌گیری انواع معماری قبور و شیوه‌های تدفین در گورستان عصر آهن تپه صرم، در: گزارش‌های باستان‌شناسی، جلد 3، ص 129 تا 163).

ویژگی‌های ظاهری آرامگاه     آرامگاه کورش تنها از نوعی سنگ ماسه‌ای که به مرمر سفید شباهت دارد، ساخته شده و در ساخت آن از هیچگونه مواد و مصالح دیگری استفاده نشده است. سنگ‌ها که از معدنی در شمال خاوری سیوند بدست آمده، در قطعات بسیار بزرگ که گاه وزن هر کدام آنها به ده‌ها تن می‌رسد، به شیوه خشکه‌چین بر روی هم چیده و بنا گردیده است و گاه برای اتصال محکم‌تر آنها از قطعات آهنی دم چلچله‌ای استفاده شده است. این قطعات آهنی در طول زمان از چشم سارقان پنهان نمانده است. با اینهمه و علیرغم گذشت بیش از 2500 سال از عمر ساختمان و پشت سر گذاردن زمین‌لرزه‌ها و حادثه‌های دیگر طبیعی و انسانی، بنای آرامگاه کورش همچنان سالم و پایدار و استوار بر جای مانده و نشانه‌ای است از توانمندی‌ها و شایستگی‌های معماران، دانشمندان و صنعتگران ایرانی.

اتاق آرامگاه بر روی شش سکوی مطبق سنگی ساخته شده و طبقه هفتم آنرا تشکیل می‌دهد. نخستین و پایین‌ترین طبقه، قریب 12 متر عرض و 13 متر طول و 170 سانتیمتر بلندی دارد. در نتیجه سطح زیربنای ساختمان به حدود 160 متر مربع می‌رسد. این اندازه‌‌ها در طبقات دیگر به ترتیب کاهش می‌یابد بطوری که بلندی صفه ششم از 55 سانتیمتر تجاوز نمی‌کند. به این ترتیب ارتفاع شش صفه پله‌مانند بنا حدود 5/5 متر و با احتساب حدود 6 متر بلندی اتاق آرامگاه و بام آن، بلندای کل بنا بالغ بر 11 متر می‌شود. این تاق بصورت شیروانی و شیب‌دار بام بنا را می‌پوشاند.

دیوارهای اتاق بسیار ضخیم ساخته شده‌اند. بطوری که پس از ورود به اتاق در می‌یابیم که اندازه‌های داخلی آن کمی بیشتر از 2 متر در 3 متر است. جای پاشنه درها نشان می‌دهد که این اتاق با دو در سنگی بزرگ که بر روی همدیگر قرار می‌گرفته‌اند، بسته می‌شده است. چنین درهایی که به سختی باز و بسته می شوند، معمولاّ برای بناهایی بکار می‌رفته است که قرار نبوده رفت ‌و آمدهای زیادی به درون آن انجام پذیرد.   

این درها نزدیک به 130 سانتیمتر بلندی داشته و ورود به اتاق با خم شدن امکان پذیر می‌شده است. داخل اتاق بسیار ساده و کف و سقف آن هر کدام از دو قطعه سنگ بزرگ و ضخیم پوشیده شده است. در نتیجه وجود این سقف مسطح بر بالای اتاق و در زیر شیروانی، در می‌یابیم که می‌بایست اتاق دیگری در میان این دو سقف وجود داشته باشد. این اتاق فوقانی کوچک هیچ راهی به بیرون ندارد و پیدایی آن در سال 1338 خورشیدی با کوشش شادروان استاد علی سامی ( رئیس مؤسسه باستان‌شناسی تخت‌جمشید که پژوهش‌های تخت‌جمشید و پاسارگاد، دین زیادی به ایشان دارد و هرگز کسی نتوانست جای خالی او را پر کند) انجام پذیرفت. به نظر ایشان، این اتاق سنگی جایگاه اصلی دو تابوت سنگی است که در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. یکی از این تابوت‌ها چند سانتیمتر کوچکتر از دیگری است. در هیچکدام از این دو تابوت چیزی یافت نشده است. (علی سامی، پاسارگاد، شیراز، 1350).

هر چند که به نظر می‌رسد کنده‌کاری‌های تابوت‌مانندی که در درون تخته‌سنگ‌های بام زیرین و داخلی بنا انجام شده است، شیوه‌ای برای سبک کردن آن بوده باشد؛ اما بعید نیست که با توجه به اندازه‌های آنان که برابر با قد و هیکل آدمی است، آنگونه که استاد سامی بیان داشته‌اند، تابوت‌های کورش و «کاساندان» بانوی او بوده باشند.

در اطراف و درون آرامگاه هیچگونه آذین و نگاره‌ای وجود ندارد و تنها در نمای سردر سه‌گوش زیر شیروانی و بالای در ورودی، نقش بسیار کمرنگی از نگاره یک گل دوازده‌ گلبرگی متداول هخامنشیان نگاشته شده است. علاوه بر این هیچگونه کتیبه و نبشته‌ای نیز در آرامگاه یافت نشده است. اما آریان مورخ یونانی گزارش کرده که در آرامگاه کورش کتیبه‌ای «به خط ایرانی» به این مضمون دیده شده است: «ای مرد! من کورش هستم، پسر کمبوجیه، من شاهنشاهی پارسیان را بنیاد گذاشتم. من بر آسیا فرمان راندم، اینک بر من رشک مبر». آریان و همچنین استرابو، مورخ دیگر یونانی به نقل از آریستوبولوس وضعیت داخل مقبره را نیز به اختصار توصیف کرده‌اند. بر پایه گفتار آنان در اتاق آرامگاه یک تخت زرین با تابوتی زرین و میز و ساغرهایی وجود داشته است.     

البته در درون آرامگاه و بر سنگ‌هایی در پیرامون آن، کتیبه‌هایی مذهبی و نیز طرحی از یک محراب تراشیده شده که به دوره حکومت اتابکان فارس مربوط می‌شود. در آن زمان از این مکان بعنوان مسجد استفاده می‌شده است. در دوره‌ای نیز که تا همین اواخر ادامه داشته است، این بنا را به عنوان «قبر مادر سلیمان» می‌شناخته‌اند که زیارتگاهی ویژه زنان بوده و مردان حق داخل شدن به آنرا نداشته‌اند.

امروزه در پاسارگاد تنها یک کتیبه کامل که در چند جای مختلف بر دیوار کاخ‌ها نوشته شده است، دیده می‌شود. این کتیبه‌ها در دو سطر به زبان و خط فارسی باستان، یک سطر ترجمه عیلامی و یک سطر ترجمه اکدی (بابلی نو) نگاشته شده‌اند: «اَدَم کوروشَـ(ـه)، خشایَـثی‌یَـه، هخامنیشی‌یَـه» من کورش، شاه، هخامنشی». از این کتیبه نسخه دیگری بر بالای سنگ‌نگاره مرد بالدار بوده است که در فاصله سال‌های 1240 تا 1253 خورشیدی ناپدید شده است. امروزه بحث‌های فراوانی در زمینه زمان نگارش این کتیبه‌ها در حال انجام است.